ذبيح الله صفا
393
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* ساقى كه چو حَلواىِ نباتست كجاست * ساغر كه ز غم بدان نجاتست كجاست آن آتش عقل سوز يعنى باده * كش خاك به از آب حياتست كجاست * گفتم كه غمت كى بكران انجامد * گفتا چو ترا كار بجان انجامد گفتم ترسم كه در غمت جان بدهم * گفت آخر كار هم بدان انجامد * گر دختر رز را كه طرب مىزايد * صد بار طلاق دادنش مىشايد كو قاضى مجلس طرب يعنى چنگ * تا فتوى رجعتى دگر فرمايد * آيينهء نور زاى جز دل نبود * جاى نظر خداى جز دل نبود كيخسرو آفرينش ار عقل آمد * جام دو جهان نماى جز دل نبود * جانا بسخن قوت روان مىبخشى * وز لطف جهانى بجهان مىبخشى از تو كه دلى دريغ دارد ، چون تو * در هر نظرى هزار جان مىبخشى * عالم به نهاد خاكدانى بيشست ؟ * گردى بميانهء دُخانى بيشست ؟ تا كى گويى جهان جهان ، شرمت نيست ! * محنتكدهء غم آشيانى بيشست ؟ * ما يار وفادار شنيديم ترا * ز آن از همه شهر برگزيديم ترا در ما منگر به چشم بيگانه كه ما * پيوسته به چشم خويش ديديم ترا * سرگشته دلم در آرزويى ماندست * در چنبر زلف ماهرويى ماندست